وبلاگ من گویا- مسیحیانی که در ۲۰ سال گذشته توسط جمهوری اسلامی به قتل رسیدند

3 Jul

دادگاه دیوان عالی كشور روز سه شنبه ۷ تیر ماه  ۱۳۹۰، با رد اعتراض “یوسف ندرخانی” بر حکم اعدامش ، آنرا تأیید نمود.

“یوسف ندرخانی” متهم است که در سن ۱۹ سالگی از دین اسلام خارج شده و به مسیحیت روی آورده و به گفته مقامات قضایی جمهوری اسلامی در این سال‌ها برای  مسیحیت تبلیغ کرده است. بر همین اساس ایشان از سوی شعبه ۱۱ دادگستری استان گیلان به اتهام “ارتداد و تبلیغ مسیحیت” به مسلمانان به اعدام محکوم شده است.

اگر چنانچه حکم اعدام وی اجرا گردد، اولین حکم رسمی اعدام به اتهام مسیحیت  در ۲۰ سال اخیر خواهد بود.

پیش از این در روز سوم دسامبر سال ۱۹۹۰ كشیش “حسین سودمند” به‌خاطر پافشاری در ایمان مسیحی‌ خود در محوطۀ زندان مشهد به‌دار آویخته شد. زنده یاد سودمند تنها کشیشی است که رسمن از سوی مقامات قضایی جمهوری اسلامی به‌خاطر عدم انکار ایمان مسیحی‌ خود اعدام شده است.

در اینجا به نگاهی‌ می‌کنیم به زندگی نامه چند تن‌ از شهیدان کلیسای ایران، کلیسای ایران از آغاز انقلاب تاکنون هفت تن از رهبران خود را تقدیم خداوند کرده است. البته تردیدی نیست که در این مدت، هم در ایران و هم در افغانستان، شهدای گمنامی نیز بوده‌اند که شرح‌حال‌ دلاوری‌های‌شان را کسی به ثبت نرسانده است.

۱- کشیش حسین سودمند :

کشیش سودمند در تاریخ ۳۰ ژوئن سال ۱۹۵۱ در خانواده‌ای مذهبی در شهر مشهد چشم به‌جهان گشود. در کودکی پدر و مادرش از هم جدا شدند و بنابراین سرپرستی او را مادرش برعهده گرفت. به شهادت خود ایشان، آنچه او را از همان اوان کودکی نسبت به مسیحیت کنجکاو کرد، واقعه‌ای بود که در سن ۷ سالگی برایش اتفاق افتاد.

در نزدیکی شهر ایشان دهکده‌ای بود که اکثر ساکنان آن را افراد کلیمی و مسیحی تشکیل می‌دادند. هر بار که اهالی این دهکده برای کشیدن آب به چاهی که در نزدیکی محل سکونت برادر سودمند بود می‌رفتند، ایشان و دوستان هم‌سن و سال‌شان به‌سوی آن‌ها سنگ پرتاپ می‌کردند و آنان را نجس می‌خواندند. یکی از روزها که طبق معمول به سنگ‌اندازی مشغول بودند، برادر سودمند با سنگ سطل یکی از زنان مسیحی را ‌شکست. اما به‌هنگام فرار پایش به تخته‌سنگی گیر ‌کرد و محکم به زمین افتاده، ‌به‌شدت زخمی ‌شد. ناگاه او آن خانم مسیحی را دید که به‌سویش می‌آید، و به‌تصور اینکه عن‌قریب کتک مفصلی نیز از او خواهد خورد از ترس قالب تهی کرد. اما در کمال حیرت دید که آن زن مسیحی به طرفش آمده، او را در آغوش گرفت و زخم وی را شست و پانسمان کرد. برادر سودمند چنین محبتی را به‌عوض نفرت هیچگاه فراموش نکرد، و تصویر بسیار مثبتی از مسیحیان در ذهنش نقش بست.

برادر سودمند دوران سربازی را در شهر اهواز گذراند و ظاهراً پس از مدتی به‌شدت بیمار ‌شد. دوستی ارمنی داشت که مرتب به او سرکشی می‌کرد و جویای حالش بود. برادر سودمند از طریق این دوست مسیحی پیام انجیل را ‌شنید و بدان لبیک ‌گفت. پس از دوران سربازی به مشهد باز‌گشت، اما وقتی خانواده‌اش از ایمان آوردن او باخبر شدند او را از منزل اخراج ‌کردند، بنابراین ایشان به اصفهان ‌رفتند و در بیمارستان مسیحی آنجا مشغول کار ‌شدند.

در نزدیکی بیمارستان، یک مؤسسۀ نابینایان نیز بود که توسط مسیحیان اداره می‌شد. برادر سودمند هر از گاه از این مؤسسه بازدید می‌کرد و عاقبت در سن ۲۹ سالگی با یکی از شاگردان نابینای این مؤسسه به‌نام دوشیزه مهتاب نوروش که مسیحی بسیار خوبی بود پیوند ازدواج ‌بست، که ثمرۀ آن چهار فرزند بود. برادر سودمند پس از ازدواج کماکان در بیمارستان مسیحی اصفهان مشغول کار بود و هم‌زمان در کلیسای اصفهان نیز خدمت می‌کرد. اما با آغاز انقلاب و اخراج ایشان از بیمارستان مسیحی اصفهان در سال ۱۹۷۹، به‌اتفاق خانواده به مشهد نقل مکان کردند و به‌زودی در منزل مسکونی خودشان کلیسایی تأسیس نموده، به بشارت و شبانی ایمانداران آن شهر پرداختند. با گسترش کار خدا در مشهد، رفته رفته بر فشارها نیز افزوده شد و به‌زودی کلیسای مشهد تعطیل گردید و برادر سودمند به‌مدت یک ماه بازداشت شدند. در این مدت به ایشان اخطار شد که یا ایمان مسیحی خود را ترک کنند و دست از بشارت بردارند، و یا جان‌شان در خطر خواهد بود.

پس از آنکه موقتاً از زندان آزاد شدند، رهبران کلیسا به ایشان پیشنهاد کردند که به‌همراه خانواده از کشور خارج گردند و شبانی کلیسایی را در یونان برعهده بگیرند. اما برادر سودمند در کمال شجاعت اعلام داشتند که خداوند ایشان را برای خدمت در ایران خوانده است و حتی اگر این خدمت متضمن پرداخت بها باشد، ایشان تا به آخر وفادار خواهند ماند. چند هفته بعد از برادر سودمند خواسته شد مجدداً خود را به مقامات قضایی مشهد معرفی کنند. نزدیک دو هفته از ایشان خبری نبود، تا عاقبت در روز سوم دسامبر سال ۱۹۹۰ به خانواده ایشان خبر داده شد که زندانی به‌خاطر پافشاری در ایمان مسیحی‌ خود در محوطۀ زندان مشهد به‌دار آویخته شده و در مخروبه‌ای در حومۀ شهر مدفون ‌است. برادر سودمند تنها کشیشی است که رسماً از سوی مقامات قضایی حکومت ایران به‌خاطر عدم انکار ایمان مسیحی‌ خود اعدام شده است.

۲ – کشیش مهدی دیباج :

مهدی دیباج روز ۱۴ مرداد ۱۳۱۳ برابر ۵ ماه اوت ۱۹۳۴ میلادی در اصفهان به دنیا آمد. در ۱۴ سالگی به مسیحیت گروید و بلافاصله از خانه پدری اخراج گردید و مجبور شد به تهران برود.

چندین سال بعد برای ادامه تحصیلات به هندوستان و سویس مسافرت کرد و پس از برگشت به ایران مدتی در دانشکده فنی بابل به تدریس زبان انگلیسی پرداخت. مدتی بعد از این کار استعفا داد تا بتواند بیشتر و بهتر به امور ترجمه و تالیف متون مذهبی بپردازد. اوایل سال ۱۹۸۵ میلادی دستگیر و به جرم ارتداد روانه زندان گردید. پس از گذراندن ۹ سال و ۲۷ روز در زندان به سبب فشارهای بین‌المللی و بدون کوچکترین توضیحی از زندان آزاد شد.

پنج ماه پس از آزادی در ۲۴ ژوئن ۱۹۹۴ میلادی برابر با ۱۳ تیر ۱۳۷۳ توسط عده‌ای ربوده شد و چند روز پس از آن مامورین وزارت اطلاعات خبر پیدا شدن جسد بیجان وی را منتشر کردند. چهار سال بعد یک منبع آگاه اعلام کرد که مهدی دیباج توسط مامورین وزارت اطلاعات کشته شد.

 ۳- هایک هوسپیان‌مهر

اسقف هایک در سال ۱۹۶۷ با تاکوهی مارگوسیان ازدواج کرد و خداوند به آن‌ها ۴ فرزند بخشید. ایشان پس از ازدواج، در حالی که تنها ۲۲ سال سن داشتند، از سوی رهبران کلیسا به‌مقام کشیشی کلیسای مجیدیه دستگذاری شدند. سپس در سال ۱۹۶۸ عازم استان مازندران شدند و در شهر گرگان کلیسایی تأسیس نمودند. در سال ۱۹۶۹، هنگامی که جهت تقدیس کلیسای گرگان به‌اتفاق همسر و فرزند ۶ ماهه‌شان عازم گرگان بودند، اتومبیل‌شان به‌شدت با یک تراکتور تصادف ‌کرد. نوزاد ۶ ماهه ایشان بر اثر این تصادف نزد خداوند ‌رفت و جراحات اسقف هایک و همسرشان نیز چنان شدید بود که احتمال می‌رفت تا پایان عمر قادر به راه رفتن نباشند. اما ایشان به‌زودی بهبود یافتند و با وجود این تجربۀ تلخ، به‌مدت ۱۴ سال در کمال وفاداری در استان مازندران خدمت کردند.

ایشان در سال ۱۹۸۰ با هدایت الهی به تهران رفتند و در سال ۱۹۸۲ در مقام ناظر کلیساهای جماعت ربانی ایران انجام وظیفه نمودند. اسقف هایک در ایجاد همکاری و اتحاد بیشتر بین کلیساهای پروتستان ایران نقشی کلیدی ایفا نمودند و بویژه بر اصل اتحاد کلیسا به‌عنوان بدن مسیح تأکیدی خاص داشتند. ایشان در زمینۀ موسیقی نیز استعداد فراوان داشتند و سرودهای روحانی متعددی با صدای گرم و آرام‌بخش ایشان موجود است که تاکنون باعث برکت بسیاری از مسیحیان شده است. همچنین با پشتکار شخصی خودشان توانستند به‌خوبی بر زبان انگلیسی تسلط پیدا کنند.

شخصیت محبوب و دوست‌داشتنی اسقف هایک و نیز تلاش‌های خستگی‌ناپذیر ایشان سبب شد که کلیسای ایران تحت رهبری ایشان به‌طرزی چشمگیر رشد کند. اسقف هایک به‌راحتی با کلیساهای مختلف ارتباط برقرار می‌کرد و تمام ایمانداران را به‌دور از هر نوع تعصب و تبعیض خدمت می‌‌نمود.

روحیۀ شبانی ایشان باعث شد با شنیدن خبر صدور حکم اعدام برادر فارس خود کشیش مهدی دیباج، در کمال شجاعت این خبر را در سراسر جهان منتشر سازد و برای آزادی وی از هیچ تلاشی فروگذار ننماید. عاقبت نیز این تلاش‌ها به‌ثمر رسید و مقامات حکومت مهدی دیباج را از زندان آزاد کردند، اما چند روز بعد پیکر خونین اسقف هایک در حالی که به‌طرزی فجیع با ضربات چاقو به قتل رسیده بود در حومۀ تهران پیدا شد.

او دلیرانه تا پای جان به‌خاطر مسیح ایستاد و برای همۀ ما الگویی از شهامت و غیرت برجای نهاد. به‌پاس این شجاعت، کمیسیون آزادی مذهبی وابسته به سازمان جهانی کلیساهای بشارتی در روز ۱۹ نوامبر ۱۹۹۴ طی جلسۀ باشکوهی جایزۀ آزادی مذهب آن سال را به نیابت از اسقف هایک به همسر ایشان اهدا نمود، و روز ۲۰ نوامبر را نیز روز دعای جهانی برای کلیسای ایران نامگذاری کرد. این واقعه و نیز چاپ دفاعیۀ مهدی دیباج در روزنامه تایمز باعث شد که کلیسای کوچک ایران ماهیتی جهانی پیدا کند و در نتیجه میلیون‌ها مسیحی تا به امروز برای پیشرفت ملکوت خدا در ایران در حال دعا هستند.

۴-طاطه‌وس میکائلیان

کشیش طاطه‌وس میکائلیان در اول جولای ۱۹۳۲ در تهران به‌دنیا آمد. به گفتۀ مادرش، کودکی سرزنده بود و از همان سنین کم علاقه به سخنوری و موعظه داشت. او که از نوجوانی تشنۀ حقیقت بود، متون فلسفی را با ولع بسیار می‌خواند و در رشته‌های روانشناسی و ادبیات فارسی نیز اطلاعاتی وسیع داشت. در سن۱۸ سالگی با منبع حقیقت، یعنی با عیسی مسیح که راه و راستی و حقیقت است آشنا گردید و او را به‌عنوان خداوند و نجات‌دهندۀ زندگی خود پذیرفت. ایشان پس از اتمام تحصیلات در رشتۀ حقوق در دانشگاه تهران، در یکی از مدارس مشغول تدریس شدند، ولی از همان آغاز تصمیم‌شان این بود که زندگی و استعدادهای خود را به‌طور کامل وقف خدمت به خداوند کنند.

ایشان در سال ۱۹۶۵ با همسرشان ژولیت ازدواج کردند و خداوند سه فرزند به آن‌ها عطا کرد. کشیش میکائلیان در سال ۱۹۷۰ به‌عنوان مدیر انجمن کتاب‌مقدس ایران مشغول خدمت شد و پس از آنکه دورۀ الهیات مسیحی را با موفقیت در سال ۱۹۷۴ در بیروت به پایان رساند، در سال ۱۹۷۶ به‌مقام کشیشی دستگذاری شد. ایشان علاوه بر خدمات مختلف کلیسایی نظیر ریاست شورای کلیساهای انجیلی ایران، نویسنده، مترجم و محقق زبردستی نیز بود و به جرأت می‌توان او را برجسته‌ترین مترجم کلیسای ایران در دوران معاصر دانست. ایشان در طول زندگی پربرکت خود بیش از ۶۰ جلد کتاب در زمینه‌های روحانی و اخلاقی ترجمه نمودند. همچنین علاوه بر شبانی کلیساهای انجیلی، پس از شهادت اسقف هایک ریاست شورای شبانان کلیساهای پروتستان ایران را نیز بر عهده داشتند.

کشیش میکائلیان در تاریخ ۲۹ ژوئن سال ۱۹۹۴ ظاهراً جهت ملاقات با کسانی که خود را حق‌جو معرفی کرده بودند از منزل خارج شد، اما هیچگاه به خانه بازنگشت. مدتی بعد معلوم شد که افرادی خدانشناس ایشان را در آپارتمانی در تهران به ضرب گلوله به قتل رسانده‌اند. شهادت ایشان تنها چند روز پس از شهادت کشیش مهدی دیباج اتفاق افتاد.

در ابتدا سعی شد که گروه‌های مخالف دولت مسبب این قتل‌ها جلوه داده شوند، و حتی دادگاه‌های ساختگی نیز تشکیل گردید و از خانواده‌های این شهیدان خواسته شد برای اعلام جرم در جلسات دادگاه شرکت کنند.

۵ – روانبخش یوسفی

آخرین شهید گرانقدر کلیسای ایران در طی چند سال گذشته، محمد باقر یوسفی ملقب به روانبخش بود که در سال ۱۹۶۴ میلادی در شهرستان امیرکلا واقع در استان مازندران چشم به‌جهان گشود. برادر روانبخش از کودکی علاقۀ شدیدی به امور روحانی داشت.

در دوران سربازی، روزی بر حسب اتفاق پیام انجیل را به‌زبان فارسی از طریق یکی از ایستگاه‌های رادیویی مسیحی شنید و سخت شیفتۀ محبت و بخششی شد که در مسیحیت یافت می‌شد. بنابراین با مسئولین آن رادیو تماس گرفت و سؤالات خود را با آن‌ها در میان گذاشت. آن‌ها نیز پس از چندی کشیش مهدی دیباج را به ایشان معرفی کردند که او نیز در استان مازندران زندگی می‌کرد. برادر روانبخش پس از مدتی تحقیق و مطالعۀ دقیق کتاب‌مقدس، سرانجام قلب خود را به مسیح سپرد و تصمیم گرفت زندگی خود را وقف خدمت به نجات‌دهندۀ خویش نماید، و از آنجا که برای کار خدمت اشتیاق فراوان داشت، پس از ازدواج با خانم اختر رحمانیان از ایمانداران مشهد، در کلیسای گرگان مشغول خدمت شد.

برادر روانبخش و همسرشان در همان سال‌های اولیه ازدواج با اینکه خود زندگی بسیار ساده‌ای داشتند، در کمال بزرگواری پذیرفتند که در غیاب کشیش دیباج که به‌خاطر مسیح در زندان بود، از دو پسر ایشان که در آن زمان ۱۴ و ۱۶ ساله بودند نگهداری کنند. برادر روانبخش پس از مدتی به اتفاق خانواده به شهرستان ساری رفتند و شبانی ایمانداران استان مازندران را بر عهده گرفتند. ایشان در کمال فروتنی به تک تک ایمانداران و حق‌جویانی که بعضاً در روستاهای دورافتادۀ این استان زندگی می‌کردند سرکشی می‌نمودند و به مسائل و مشکلات آن‌ها رسیدگی می‌کردند.

بارها از طرف مقامات استان مازندران به ایشان اخطار شد که دست از بشارت بردارند و این استان را ترک کنند، اما برادر روانبخش با ایمان به دعوتی که برای رساندن پیام نجات به هم‌شهریانش از طرف خدا داشت، با شجاعت اعلام نمود که هرگز استان زادگاه خود را ترک نخواهد کرد. ایشان علاوه بر خدمت در استان مازندران، برای ایمانداران ایرانی مقیم کشورهای همسایه نیز بار داشت و در جریان سفری به پاکستان از او دعوت شد به‌طور تمام وقت در آنجا خدمت کند.

برادر روانبخش روز بیست و هشتم سپتامبر سال ۱۹۹۶ حوالی ساعت ۶ صبح به قصد دعا از منزل خارج شد. غروب همان روز به خانوادۀ ایشان خبر دادند که جسد او را در حالی‌که در جنگل‌های حومۀ ساری از درختی آویزان بود پیدا کرده‌اند. اگرچه مقامات کوشیدند شهادت برادر روانبخش را خودکشی جلوه دهند، با توجه به تهدیداتی که پیشتر علیه ایشان شده بود کمتر تردیدی باقی است که ایشان نیز همچون سایر شهدای کلیسای ایران به‌خاطر استقامت در ایمان مسیحی‌ قربانی ددمنشی افرادی کوردل شدند. برادر روانبخش به هنگام شهادت تنها ۳۲ سال داشتند.

۶ – بهرام دهقانی تفتی

بهرام ویلیام دهقانی تفتی پسر اسقف دهقانی در ۲۲ سپتامبر سال ۱۹۵۵ در بیمارستان مسیحی اصفهان متولد شد. دوران کودکی را در اصفهان گذراند و در مدرسۀ ابتدایی که به‌نام جدّش دکتر کار تأسیس شده بود درس خواند. هوش و ذکاوت سرشارش به‌حدی بود که معلمانش از پاسخ به سؤالات او درمی‌ماندند و از نبوغ چنین کودکی خردسال در حیرت می‌شدند.

بنابراین والدینش با اینکه ترجیح می‌دادند پسرشان در ایران تحصیل کند، به‌زودی بنا به‌اصرار دوستان و آشنایان وی را به انگلستان فرستادند تا استعدادهایش، به‌ویژه در زمینۀ موسیقی، به یُمنِ امکانات آموزشی آنجا به بهترین وجه شکوفا گردد. بدین ترتیب بهرام در سال ۱۹۶۸ در سن دوازده سالگی راهی انگلیس شد و در مدرسه‌ای شبانه‌روزی به تحصیل پرداخت. در آنجا نیز پیشرفتش چشمگیر بود و به‌زودی موفق به دریافت بورسیه‌ای شد که مخصوص دانش‌آموزان فوق‌العاده باهوش بود.

بهرام پس از پایان تحصیلات مقدماتی، در سال ۱۹۷۳ در یکی از کالج‌های معروف دانشگاه آکسفورد پذیرفته شد و پس از سه سال به اخذ مدرک لیسانس در رشته‌های سیاست، فلسفه و اقتصاد نائل گردید. سپس جهت تکمیل تحصیلات خود به امریکا رفت و در سال ۱۹۷۸ با مدرک فوق‌لیسانس در رشته اقتصاد از دانشگاه جورج واشنگتن فارغ‌التحصیل شد. در آن ایام ایران در تب و تاب انقلاب بود و بهرام جوان که احساس می‌کرد تحولی نوین در وطنش در حال شکل‌گیری است، مشتاق بود هر چه زودتر به ایران بازگردد تا از نزدیک شاهد وقایع باشد.

به همین جهت برغم توصیۀ پدر که او را تشویق می‌کرد دورۀ دکترا را نیز به پایان برساند، در تابستان سال ۱۹۷۸ به ایران بازگشت و در کالج دخترانۀ دماوند واقع در شمال تهران به‌تدریس اقتصاد و ادبیات نمایشی مشغول شد. بهرام می‌خواست از این طریق خدمت سربازی خود را نیز انجام دهد. او علاوه بر تدریس، به‌طور نیمه‌وقت به‌عنوان مترجم برای خبرگزاری نبک نیز کار می‌کرد. در ژانویۀ سال ۱۹۸۰ لازم شد که بهرام به‌مدت دو روز به انگلیس سفر کند.

بنابراین مطابق مقررات آن دوران گذرنامه خود را ۵ روز قبل از پرواز به مقامات دولتی تحویل داد تا روز پرواز آن را در فرودگاه بازپس بگیرد. اما در فرودگاه به او گفته شد که اسمش در “لیست سیاه” است و اجازۀ خروج از کشور را ندارد. بهرام که برای چنین ممانعتی هیچ‌گونه دلیلی سراغ نداشت، از اینکه گروهی آزادی او را سلب ‌کرده‌اند سخت آزرده‌خاطر شد و کوشید با مراجعه به دستگاه‌های دولتی، علت توقیف گذرنامه‌اش را جویا شود. اما پاسخی نمی‌یافت. تنها به او گفته شد که گرۀ کار در اصفهان است. وقتی به اصفهان مراجعه کرد، به او گفتند:

“با خودت مشکلی نداریم، اما پدرت دردسر ایجاد می‌کند. به او بگو اموال کلیسا را به ما تحویل بدهد.” بهرام به این ناعدالتی اعتراض کرد، اما به او گفتند: “مواظب باش! خودت هم ممکن است دستگیر شوی!” چنین ناعدالتی باعث شد اندوهی عظیم بر دل بهرام که عاشق خدمت به کشورش بود سنگینی کند، اما به‌واسطۀ شخصیت آرام و امیدواری که داشت خم به ابرو نیاورد و متانت و آرامش همیشگی خود را حفظ کرد.

چندی بعد، از مسافرت او به انگلیس جهت شرکت در مراسم ازدواج خواهرش نیز جلوگیری شد، اما بهرام کماکان با احساس مسئولیت به تدریس در کالج ادامه داد. چند هفته بعد، روز ۶ می سال۱۹۸۰، درحالی‌که بهرام از تدریس در کالج دماوند بازمی‌گشت، چند نفر اتومبیلش را متوقف کرده، او را به یکی از خیابان‌های خلوت حوالی زندان تهران بردند و سپس ناجوانمردانه وی را در اتومبیل خودش به‌ضرب گلوله از پای درآوردند.

اینکه قاتلین بهرام در آن فاصله به او چه گفتند یا از او چه خواستند، نمی‌دانیم. همین‌قدر می‌دانیم که بهرام هیچگاه ایمان مسیحی خود را انکار نکرد و برضد پدرش نیز سخنی نگفت. دعایی که اسقف دهقانی به‌مناسبت قتل بهرام در طلب آمرزش برای قاتلین پسرش نوشته است، یکی از تکان‌دهنده‌ترین دعاها به‌زبان فارسی است و حکایت از عمق محبت و بخشش مسیحی دارد.

بهرام دهقانی تفتی جوان‌ترین شهید شناخته‌شدۀ کلیسای ایران است. بااین‌حال بی‌تردید از بین مسیحیان فارسی‌زبان شهدای دیگری نیز بوده‌اند که کمتر کسی داستان زندگی‌شان را می‌داند. تمامی این عزیزان به جمع کثیر بیشمار شهدایی پیوسته‌اند که از آن زمان که مسیح فرمود “به آنان که پیرو اویند جفا خواهند رساند”، در راه منجی‌شان از جان خود گذشته‌اند.

آری، مسیح هیچگاه یک زندگی آسوده و بی‌دغدغه به پیروان خود وعده نداد، و اینطور نیست که با مسیحی شدن تمام مشکلات به یکباره از میان برداشته شود. برعکس، دنیا از مسیحیان راستین نفرت خواهد داشت، چون از نور و راستی متنفر است. به‌همین خاطر است که تاریخ کلیسا سراسر پر است از زحمات و جفاهایی که مسیحیان به‌خاطر وفادار ماندن به مسیح متحمل شده‌اند.

اما خبر خوش این است که عیسای مسیح این وعده را نیز به ما داده که در مشکلات و سختی‌ها همراه ما خواهد بود و هرگز رهایمان نخواهد کرد. باشد که ما نیز با الگو گرفتن از پایمردی این مردان ایمان، آماده باشیم با دلیری به نجات‌دهندۀ خود وفادار بمانیم و حتی اگر لازم باشد، در راه او از جان و مال خود نیز بگذریم.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: